یاد دوران ابتدایی افتاده بودم.
مدرسمون خیلی بزرگ بود و فقط هم یه طبقه بود!
یه شیفتمون پسرونه بود.
دخترا باید منتظر میشدن تا همه پسرا برن بعد دخترا برن داخل مدرسه!
از اونجایی که اکثر پسرا هم محلیمون بودن و یه تعدادیشون هم از اقوام، من یکی
این قانون رو رعایت نمیکردم و بیشتر وقت ها زنگ آخرشون میرفتیم فوتبال بازی میکردیم./(303).gif)
من خیلی شیطون بودم و بچه زرنگ هم بودم ناظممون هم با من مشکل داشت .
همیشه به مامانم شکایت میکرد که یهو مثل فشنگ یکی از بغلم رد میشه ،میبینم این خانمه!!/(629).gif)
یا بالای دیوار مدرسه داره راه میره یا بالای در مدرسه هستش یا داره به جای در از پنجره میره و میاد!!
آخه زنگ که میخورد در سالن رو میبستن هر کسی که دیر میومد راهش نمیدادن و اسمش رو
مینوشتن!
منم همیشه لای یه پنجره رو باز میذاشتم از دیوار میرفتم بالا و میومدم داخل یه بار ناظممون
مچم رو گرفت و حسابی کتک خوردم.
همیشه هم به بهانه آوردن توپ میرفتم بالای دیوار هی بچه ها التماس میکردن توپ
رو بده و منم محل نمیذاشتم !!
یه بار درحالی که لب دیوار نشسته بودم و داشتم با بچه ها حرف میزدم
اصلا حواسم به
سمت چپم نبود!!
یهو حس کردم مچ پام یه جایی گیر کرده و نمیتونم تکونش بدم!!
وقتی برگشتم و نگاه کردم یه عینک دیدم که نوک یه دماغ بود و دوتا چشم که از بالای عینک
طوری منو نگاه میکرد مثل اینکه داره به شکارش نگاه میکنه و خوب که دقت کردم
دیدم
ناظممون مچ پام رو دو دستی چسبیده!!
هرچی پام رو کشید زورش نرسید بیاردم پایین (البته قبلا یه بار موفق شده بود منو بکشه پایین )
و شروع کرد از بابای مدرسه درخواست کمک کردن و من هم در یه لحظه پام رو آزاد کردم و
از لب دیوار پریدم پایین!
ولی حیف که گوشه دیوار بودم و گیر افتاده بودم!
اینجا هم یه کتک حسابی خوردم!
توی مدرسمون چند تا قسمت ممنوعه وجود داشت.
کافی بود ناظممون بگه چکار نکنین یا کجا نرین من هم از همون موقع که اعلام میکرد شروع میکردم
به نقشه کشیدن برای ورود به اون قسمت و انجام اون کار ،بعد از کشیدن نقشه هم شروع میکردم
مخ دوستام رو زدن و با خودم میبردمشون. 
یه بار یکیشون رو بردم بالای پشتبام مدرسه نمیدونم کدوم نامردی اومده بود و از پشت در رو
بسته بود؟!؟ همون موقع هم زنگ خورد!
دوستم شروع کردن گریه کردن که همش تقصیر تو هستش من گفتیم نریم هی تو گفتی بیا.
گفت اگه خانم ناظم بفهمه میکشتمون منم خودم ترسیده بودم داشتم دنبال راه فرار
میگشتم
بالاخره موفق شدم بعد از ۵ دقیقه از دیوار بیام پایین!
تا من موفق شدم دوستم گریش شدید تر شد ؟!؟
گفت حالا من چکار کنم؟
اگه ناظم بفهمه من گیر میفتم در همین حال که اون داشت نق م
یزد من داشتم به قفل در
ور میرفتم که دیدم باز نمیشه؟
قلبم داشت میومد تو حلقم!!
مونده بودم چکار کنم !!
گفتم الانه که معلمون بره سر کلاس و ببینه که من نیستم!
آخه اون دوستم از من بزرگ تر بود و یه کلاس دیگه بود و من هم اصلا غصه اون رو نمیخوردم!!
چون معلما به محض متوجه شدن عدم وجود من در کلاس نگران میشدن!!
میگفتن باز این داره یه دسته گل به آب میده منم به دوستای همکلاسیم هیچی نگفته بودم.
دیگه داشت اشک منم در میومد که یهو بابای مدرسه از راه رسید!
رفتم به زور کشیدم و آوردمش اون هم در حالی که داشت منو نصیحت میکرد 
در رو باز کرد و منم هیچی از حرفاش رو نشدیدم و ازش قول گرفتم که هیچی به کسی نگه!
دوستم انگار نه انگار که نجاتش دادم با سرعت هر چه تمام تر خودش رو به کلاسش رسوند!
منم رفتم سر کلاس البته با لباس های خاکی و معلممون هم هی گفت کجا بودی ؟
منم هیچی نگفتم!
ولی فکر کنم فهمید که یه دسته گلی به آب دادم!!
از اون روز هر روز میرفتم و به در بسته پشتبام میخوردم.
یه روز که رفتم در رو چک کنم دیدم در بازه و منم خوشحال شدم و ...