تبليغاتX
شب یلدا

شب یلدا

استخر

 

یه بار داداشم با یکی از دوستاش برنامه میریزن که بچه های پایگاه مسجد رو ببرن بگردونند.

تقریبا ۳۰ نفر میشدن!!

میبرنشون استخر و یک ساعت پشت در استخر معطل میشن، وقتی در استخر رو باز میکنن

که بچه ها برن داخل ،بچه ها با جیغ و فریاد به سمت استخر حمله میکنن و اینا هم که روی

هم ۴ تا دست بیشتر نداشتن فقط میتونن ۴ نفرشون رو به زور نگه دارن!

تقریبا ۱۵ نفرشون از شدت خوشحالی میپرن تو عمیق در حالی که اصلا شنا بلد نبودن!!

میگفت اینا میرفتن زیر آب میومدن بالا ، اون پاشو میذاشت روسر اون یکی که خودش رو نجات

بده، اون یکی از زیر آب میچسبید به پای این یکی، ۲ ، ۳ تاشون هم اون وسط شنا یاد

گرفته بودن، اصلا اوضاعی بوده!

غریق نجات ها این بچه هایی رو که پریده بودن تو عمیق رو نجات میدن ولی چه فایده یه

تعدادیشون ترسشون ریخته بوده دوباره میپریدن داخل عمیق!!

حالا اینهاش به کنار !!

مسئول استخر میره یه بشکه کلر میاره میذاره کنار استخر هی هر چند دقیقه یک بار یه ملاقه پر

میکرده و میریخته داخل آب و انگار داشته آش درست میکرده چند دور همش میزده!

آخرش هم انقدر آب کلر داشته که یکی از بچه ها که افغانی هم بوده به خاطر کلر زیاد

چشماش بسته شده بوده و هیچی نمیدیده و هر چی تلاش میکردن چشماش باز نمیشده و

مجبور میشن به همون صورت تحویل خانوادش بدن!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 17:21 توسط سعیده |


...

 
گنجشک با خدا قهر بود

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.

...

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

+ جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 17:59 توسط سعیده |


جهل

 

سلطه گری را گفتند چه خوری ؟

گفت: گوشت ملت، گفتند:چه نوشی؟ گفت: خون ملت!!

گفتند: چه پوشی؟ گفت: پوست ملت!!

وی را گفتند از چه راهی اینها را بدست میاوری؟ گفت: از جهل مردمان!

گفتند ازجهل

چگونه نگهداری و مراقبت میکنی؟

گفت در جعبة‌ طلائی خرافات!؟!؟

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391 ساعت 21:54 توسط سعیده |


آخر سال و سال نو!!

 

۱-چهارشنبه سوری:فرصتی بسیار مناسب برای افرادی که زیاد مایل نیستند بهار سال آینده

را مشاهده کنند. اتفاقی که در آخرین سه شنبه سال می افتد، اما معلوم نیست به چه دلیلی

به جای سه شنبه سوری به آن چهارشنبه سوری می گویند. نام یک فیلم که موضوع آن هیچ

ربطی به نام فیلم ندارد!


۲- خانه تکانی: تکان خوردن خانه، نوعی زلزله بدون خسارت جانی که البته در برخی موارد

همراه با خسارتهای شدید مالی (از جمله تعویض مبلمان، پرده ها، تلویزیون و...) می باشد،

نام یک نوع ورزش که در آن مردان "کوزت"وار اقدام به شست و شوی شیشه منازل و تمیز کردن

خانه می کنند.

توضیح مرتبط:ای کاش به جای این همه خانه تکانی کمی هم به خانه دلمان تکانی می دادیم...


۳- خرید نوروزی: روزهای کشیدن چک، روزهای حسرت کشیدن پشت ویترین مغازه ها، روز

" بابا من اینو می خوام "،"بابا من اونو می خوام"، روز درک معنی فاصله طبقاتی به کمک

تک تک سلولهای بدن.


۴ - جلو کشیدن ساعت: سنتی قدیمی که با توجه به تحقیقات بعمل آمده ۲ ،۳ سال قبل

کنار گذاشته شد. عملی که از ۲۰ سال پیش با هدف صرفه جویی در مصرف برق انجام

می گرفت سپس برخی محققان، دریافته اند که این عمل هیچ تأثیری درکاهش مصرف برق ندارد

و مردم کشورمان هم سر کار بوده اند و الکی هی ساعتها را جلو و عقب می کشیده اند! اما

یکسال انجام نشد و بعد دوباره در تحقیقات معلوم شد که کار درستی بوده!؟

(محققین چه کسانی بودن هنوز مشخص نیست)


۵ - مسافرت نوروزی:ترفندی برای جیم شدن از دست مهمانان نوروزی. فرصتی طلایی برای

مأموران راهنمایی و رانندگی... البته نه برای جریمه کردن بلکه برای ارشاد رانندگان خطاکار!


۶- روبوسی: سخت ترین جای دید و بازدید. معمولاً بعد از دست دادن انجام می گیرد.

یک خواهش : لطفاً در طول تعطیلات نوروزی از خوردن پیاز و سیر جداً خودداری کنید.

۷ - عیدی: انگیزه اصلی برای رفتن به خانه اقوام. دادنش برخلاف گرفتنش بسیار سخت است

معیاری مناسب برای سنجش این که هر فرد چقدر دوستتان دارد.

۸ - رژیم غذایی: احتمالاً در طول تعطیلات نوروز کلاً بی خیال این مورد شده اید، موردی که

هم گرفتنش در طول تعطیلات باعث پشیمانی است و هم نگرفتنش!

۹ - برنامه های نوروزی تلویزیون:یک سریال عشقولانه که در طی سیزده، چهارده قسمت

در آن جوانی بی"وفا" (که تریپ صحبت کردنش اصلاً به تقلید از"محمد رضا فروتن" نیست)

سعی می کند "وفا"دار شود. یک عالمه فیلم سینمایی شامل ۳ تا ماتریکس، یک دونه

مرد عنکبوتی و... همچنین پخش جومانجی برای هزارمین بار.

۱۰ - سیزده به در: روزی که جماعت از خانه هایشان به مقصد کوه، دشت و بیابان خارج

می شوند. روز طلایی دزدان. روزی که به جنگل می رویم و در آنجا آشغال می ریزیم، شاخه های

درختان را می شکنیم و طبیعت را از بین می بریم. شاید به همین علت در تقویم، نام

سیزده به در را "روز طبیعت" گذاشته اند.

۱۱- چهارده فروردین: یکی از روزهای سخت سال. روزی که پس از ۲۰ روز خوردن و خوابیدن

مجبوری دوباره صبح زود از خواب بیدارشوی...

۱۲- روزهای بعد از تعطیلات: زمان پاس کردن چکها(برای کارمندان محترم)، نشستن پای لرز بعد

از خوردن آجیل (این روزها علاوه بر خوردن خربزه خوردن خیلی چیزها باعث لرزش پا می شود!)

روزهای سختی که باید ناخواسته خوردن شیرینی و میوه را ترک کنید. روزهایی که قبض تلفن

و موبایل (مخصوصاً SMS آن) منجر به بلند شدن دود از سر شما خواهند شد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 2:15 توسط سعیده |


خاطرات!!

 یاد دوران ابتدایی افتاده بودم.Smiley

مدرسمون خیلی بزرگ بود و فقط هم یه طبقه بود!

یه شیفتمون پسرونه بود.

دخترا باید منتظر میشدن تا همه پسرا برن بعد دخترا برن داخل مدرسه!

از اونجایی که اکثر پسرا هم محلیمون بودن و یه تعدادیشون هم از اقوام، من یکی

این قانون رو رعایت نمیکردم و بیشتر وقت ها زنگ آخرشون میرفتیم فوتبال بازی میکردیم.

من خیلی شیطون بودم و بچه زرنگ هم بودم ناظممون هم با من مشکل داشت .

همیشه به مامانم شکایت میکرد که یهو مثل فشنگ یکی از بغلم رد میشه ،میبینم این خانمه!!

یا بالای دیوار مدرسه داره راه میره یا بالای در مدرسه هستش یا داره به جای در از پنجره میره و میاد!!

آخه زنگ که میخورد در سالن رو میبستن هر کسی که دیر میومد راهش نمیدادن و اسمش رو

 مینوشتن!

منم همیشه لای یه پنجره رو باز میذاشتم از دیوار میرفتم بالا و میومدم داخل یه بار ناظممون

مچم رو گرفت و حسابی کتک خوردم.اسمایــلی سنجابــُ فندق

همیشه هم به بهانه آوردن توپ میرفتم بالای دیوار هی بچه ها التماس میکردن توپ

 رو بده و منم محل نمیذاشتم !!

یه بار درحالی که لب دیوار نشسته بودم و داشتم با بچه ها حرف میزدم  اصلا حواسم به

سمت چپم نبود!! 

یهو حس کردم مچ پام یه جایی گیر کرده و نمیتونم تکونش بدم!!

وقتی برگشتم و نگاه کردم یه عینک دیدم که نوک یه دماغ بود و دوتا چشم که از بالای عینک

طوری منو نگاه میکرد مثل اینکه داره به شکارش نگاه میکنه و خوب که دقت کردم دیدم

ناظممون مچ پام رو دو دستی چسبیده!!Smiley

هرچی پام رو کشید زورش نرسید بیاردم پایین (البته قبلا یه بار موفق شده بود منو بکشه پایین )

و شروع کرد از بابای مدرسه درخواست کمک کردن و من هم در یه لحظه پام رو آزاد کردم و

از لب دیوار پریدم پایین!

ولی حیف که گوشه دیوار بودم و گیر افتاده بودم!

اینجا هم یه کتک حسابی خوردم!

توی مدرسمون چند تا قسمت ممنوعه وجود داشت.

کافی بود ناظممون بگه چکار نکنین یا کجا نرین من هم از همون موقع که اعلام میکرد شروع میکردم

 به نقشه کشیدن برای ورود به اون قسمت و انجام اون کار ،بعد از کشیدن نقشه هم شروع میکردم

مخ دوستام رو زدن و با خودم میبردمشون. 

یه بار یکیشون رو بردم بالای پشتبام مدرسه نمیدونم کدوم نامردی اومده بود و از پشت در رو

بسته بود؟!؟ همون موقع هم زنگ خورد!

دوستم شروع کردن گریه کردن که همش تقصیر تو هستش من گفتیم نریم هی تو گفتی بیا.

گفت اگه خانم ناظم بفهمه میکشتمون منم خودم ترسیده بودم داشتم دنبال راه فرار

میگشتم  بالاخره موفق شدم بعد از ۵ دقیقه از دیوار بیام پایین!

تا من موفق شدم دوستم گریش شدید تر شد ؟!؟

گفت حالا من چکار کنم؟

اگه ناظم بفهمه من گیر میفتم در همین حال که اون داشت نق میزد من داشتم به قفل در

ور میرفتم که دیدم باز نمیشه؟

قلبم داشت میومد تو حلقم!!

مونده بودم چکار کنم !!

گفتم الانه که معلمون بره سر کلاس و ببینه که من نیستم!

آخه اون دوستم از من بزرگ تر بود و یه کلاس دیگه بود و من هم اصلا غصه اون رو نمیخوردم!!

چون معلما به محض متوجه شدن عدم وجود من در کلاس نگران میشدن!!

میگفتن باز این داره یه دسته گل به آب میده منم به دوستای همکلاسیم هیچی نگفته بودم.

دیگه داشت اشک منم در میومد که یهو بابای مدرسه از راه رسید!

رفتم به زور کشیدم و آوردمش اون هم در حالی که داشت منو نصیحت میکرد

در رو باز کرد و منم هیچی از حرفاش رو نشدیدم و ازش قول گرفتم که هیچی به کسی نگه!

دوستم انگار نه انگار که نجاتش دادم با سرعت هر چه تمام تر خودش رو به کلاسش رسوند!

منم رفتم سر کلاس البته با لباس های خاکی و معلممون هم هی گفت کجا بودی ؟

منم هیچی نگفتم!

ولی فکر کنم فهمید که یه دسته گلی به آب دادم!!Smiley

از اون روز هر روز میرفتم و به در بسته پشتبام میخوردم.

یه روز که رفتم در رو چک کنم دیدم در بازه و منم خوشحال شدم و ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390 ساعت 13:37 توسط سعیده


چگونگی انقراض نسل ایرانی!!

 

بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم: اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

 

1) در مسیر برگشت از مهد کودک:

لضا لضا (همان رضا) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها!
رضا: مامان چیه؟!

2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه:

راننده رو به بچه های داخل سرویس: همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!
جواد: رضا رضا، دختر چیه؟

3) 5 سال بعد از 3 سال؛ زنگ تفریح؛ مدرسه راهنمایی:

رضا: جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.
جواد: چی؟
رضا: دختر! دختر! بالاخره دیدم!
جواد: جون مادرت؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا!

4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا:

رضا: جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا
جواد: رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد. صداش خیلی عجیب غریب بود. یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم؟!
رضا: تو چی گفتی؟
جواد: گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد!

5) 6 سال بعد؛ دانشگاه:

جواد: رضا راسته میگن پشت این دیواره پر از دختره ؟!
رضا: آره منم شنیدم. میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن؟

6) چند سال بعد، شب خواستگاری:

جواد: ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید؟!

7) چند ماه بعد، شب ازدواج:

جواد: خوب الان باید چیکار کنیم؟!
خانم: هیچی دیگه، خسته ایم باید بخوابیم. شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!

8) خیلی سال بعد، دوران کهولت:

جواد: دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید؟
خانم: از کجا بیاریم. تو جهیزیه من که بچه نبود، تو چرا نخریدی یه دونه؟

9) خیلی سال بعد:

نسل ایرانی منقرض شد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 21:18 توسط سعیده